مرتضى مطهرى

327

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

هم از آن كلماتى است كه خيلى كشدار شده است . شايد بسيارى از مترجمين فارسى منشأ اين امر شده‌اند و نمىدانم چگونه است كه در بسيارى از جاها اتحاد عاقل و معقول مىگويند و حال آنكه ربطى به مسألهء « اتحاد عاقل و معقول » ندارد . مثلا فروغى در سير حكمت در اروپا در بسيارى از جاها يك مطالبى را ذكر مىكند و بعد مىگويد اين يك نوع اتحاد عاقل و معقول است . از جمله در باب مقولات كانت يك حرفهايى از كانت نقل مىكند و بعد آنها را يك نوع اتحاد عاقل و معقول مىداند « 1 » . به صرف اينكه آنها را امور عينى نمىداند مىگويد اين اتحاد عاقل و معقول است . يا مثلا در كتابهاى فلسفهء تاريخ در آن جاهايى كه موضوع مطالعهء فلسفهء تاريخ خود « تاريخ » است يعنى خود « تاريخ » مورد مطالعه قرار مىگيرد مىگويند اين اتحاد عاقل و معقول است . حالا اينها را اگر كسى مىخواهد « اتحاد عاقل و معقول » بنامد بنامد ، ولى اينها اتحاد عاقل و معقول نيست . البته كسى مشاحّه در اصطلاح ديگران ندارد ، ولى اين قدر بايد بدانيم كه اينها آيا با اتحاد عاقل و معقولى كه فلاسفهء ما مىگويند يكى است يا متفاوت است و چيز ديگر است ؟ اكنون ببينيم مقصود از اتحاد عاقل و معقول چيست . شك ندارد كه هر جا كه تعقلى باشد ، معقوليتى باشد و چيزى چيزى را تعقل كند ، در آنجا سه مفهوم صدق مىكند : مفهوم عاقل ، مفهوم عقل به معناى تعقل كردن و مفهوم معقول به معناى تعقل شده . در اينكه اين سه معنى ، سه معنى متخالف است بحثى نيست . معلوم است كه مفهوم عاقل عين مفهوم معقول نيست ؛ مفهوم معقول هم عين مفهوم عاقل نيست و

--> ( 1 ) [ مثلا در يك جا مىگويد : « به اصطلاح دانشمندان خودمان ، علم واقعى آن است كه عالم و معلوم يعنى نفس و شىء موضوع علم در آن متحد باشد . اين شرط در رياضيات كامل است ، در طبيعيات هم به شرحى كه بيان خواهيم كرد حاصل مىشود ، ولى در فلسفهء اولى اشكال باقى مىماند . » و در جاى ديگر پس از ذكر مقولات كانت مىگويد : « و نتيجه اينكه كليهء جهان يعنى اشياء معلوم ما ، خواه محسوس و خواه معقول ، مصنوع ذهن ما هستند و بنابراين عالم و معلوم متحدند . » و باز در جاى ديگر مىگويد : « از طرف ديگر حقيقت علم را به دست آورديم و مشكلى كه علم چگونه دست مىدهد حل شد به اينكه دانستيم كه عالم با معلوم متحد است به اين وجه كه معلوم مصنوع خود عالم است . » رجوع شود به سير حكمت در اروپا ، جلد دوم ، بخش مربوط به فلسفهء كانت ، صفحات 205 و 220 و 221 و 228 . ]